بسم الله الرحمن الرحیم

گفتاری در گفتار دکارت:
گفتاری نامنظم و اجمالی در باره ی گفتار در روش دکارت و زمانه ی او و همچنین تفاوت او با سوفیسم


                     

 

بدیهی است که تجددشناسی ما کلید حل تجدد مآبی ما است.فهم دنیای تجدد و فکرمتجدد نصفی از راه رسیدن به خودآگاهی است و شاید مسامحتا بتوان پذیرفت که اولین فیلسوف و مفتکر مدرن همانا رنه دکارت معروف است.گرچه به سختی می توان مدرنسیم فلسفی را  از یک فیلسوف آغاز کرد اما آنچه دکارت از دیگر فیلسوفان دیگر حتی ارسطو و افلاطون و حتی پیشاسقراطیان - که جملگی امدادگران غرب در فراموشی خدا و آسمان بوده اند - دارد آن است که او علاوه بر فراموشی خدا  (من) را به غرب هدیه داد.اگر تا پیش از این اومانیسم مسیحی چندان از دین جدا نشده بود  دکارت اومانیسم را جانی تازه داد تا بدون نظام کشیشی تنفس کند.


 دکارت در سال 1629 میلادی اولین رساله ی خود را با عنوان (گفتار در روش درست راه بردن عقل) منتشر کرد.به عنوان کسی که تنها از رسالات او رساله ی مذکور را خوانده است نمی توانم از اهمیت این کتاب نسبت به دیگر کتب او سخنی بگویم.لیکن در اهمیت این کتاب همان بس که وی قضیه ی مهم کژیتو را در همین کتاب آورده است و اصل اول فلسفه ی او در این کتاب بیان شده است.

 گرچه فیلسوفان - علی الظاهر - از راه منطق و استدلال به نتیجه و راه و فلسفه ی خود می رسند  نباید از این نکته غافل شد که فیلسوفان فرزندان زمان خود هستند.مسئله ی آنان  مسئله ی روز است و تلاش آنان بالتمامه مصروف حل مسائل سخت و دشوار و مهم و البته بعضا پنهان آدمی در عصر خاص فیلسوف می شود.از این حیث تاریخ فلسفه به هیچ وجه تاریخ مشتی سخن انتزاعی نیست.بلکه آینه ی تمام نمای مسائل عینی و البته کلان انسان است.فی المثل پرسش از (ذهن) و (آنچه در ذهن است) - سوبژه - و نسبت آن با (واقعیت مستقل بیرونی) - ابژه - پرسشی نیست که بخواهد فی المثل در فلسفه نومینال ها طرح شود!این پرسش  پرسش انسان بی وطنی است که پوچی طریق پیشینیانش او را به شک در همه چیز مجبور کرده و او حتی به معرفت خود هم اطمینان نمی کند.اینکه دکارت بقول خودش به یکباره عزم می کند تا هرچه می داند و آموخته را بدور اندازد و از اول همه چیز را شروع کند عصیان آدمی است که تنها در عصر انتقال رنسانس به روشنگری ممکن بوده است و بحق گویای وضعیت تفکری عصر دکارت است(و از این حیث دکارت مهم تر از بیکن به نظر میرسد.).

 دکارت در جایی از رساله ی گفتار در روش در پاسخ به چرایی اینکه بجای ادامه ی راه دیگران در مدرسه به سفر و سیر در میان مردم مختلف پرداخته است می نویسد:

  ((چه گمان داشتم از تحقیقاتی که مردم درباره ی اموری که مبتلا هستند می کنند  که اگر به غلط روند در نتیجه ی آن زیان می بینند  بیشتر درک حقایق خواهم نمود تا از بیانات علمائی که در حجره آرمیده و در نظریاتی اظهار رای می کنند که هیچ نوع تاثیری ندارد))[1]

   بیان دکارت گرچه بوی کنایه می دهد اما سخن دقیقی است که می رساند علمای کلیسای برای زمانه ی خود سخنی نداشته اند.توجه داشته باشید که این برداشت بنده  برداشتی قرن هجدهمی نیست.سخن آن است که کلیسا برای زندگی بورژوایی و زمینی سخنی نداشته است و قطعا جامعه و تمدنی که بخواهد در زمین سیر کند  سخنانی که ناظر به امور قدسی و متعالی و آسمانی است را جدای از ابتلائات مردم خواهد کرد و دیگر ابتلای مردم زمینی خواهد بود و نه آسمانی.این بیان دکارت بخوبی روح زمانه ی دکارت که اوج جدایی کلیسا و سبک زندگی رایج مردم است  را نشان می دهد.همچنین در جای دیگر دکارت بیان جالب دیگری دارد.او می نویسد:

   ((هر کس امثال و شواهد تاریخ را جهت رفتار و کردار خویش پیشنهاد کند کارش به دیوانگی کسانی منجر می شود که از پهلوانان و عیاران افسانه ها سرمشق می گیرند و مقاصدی را وجهه ی همت می سازد که از قوه ی او بیرون است.))[2]

   این بیان دکارت نیز مبین فضای غالب عصر دکارت است.دکارت که اینطور قضاوت می کند در جایگاهی غیر از تاریخ گذشته ی خود ایستاده است.در این شکی نیست که گذشته در حال جریان دارد و گذشته و حال را نباید چون شاخه های شانه جدای از هم فرض کرد.اما نمی توان پذیرفت دکارتی که چنین قضاوتی می کند جدای از تاریخی نیست که آن را افسانه می نامد.

  حال این دکارتی که در جایی غیر از تاریخ افسانه ها زندگی و تنفس می کند مسائلش نیز غیر از مسائل قرون وسطی است.البته باید منصف بود.اینکه دکارت فرض را بر این می گیرد که خدایی هم نیست و می خواهد وجود خداوند را عقلا اثبات کند  جرم نیست.اما مظهر روح زمانه ی دکارت است که همانا (شک در گذشته ی مسیحی) غرب است و لذا است که بر آن تاکید می شود.

   اما چه چیزی است که دکارت را به این وادی کشانده؟ و چیست که او را از معرفت خویش مایوس نموده و به تامل دوباره کشانده است؟ و اصلا پرسش او از معرفت ناشی از چیست؟

   پس از نشر آراء پیشاسقراطیان در یونان باستان و ناتوانی جهانشناسان پیشاسقراطی در تبیین عالم  موج بی اعتمادی به آراء فیلسوفان   یونان را فراگرفت.واکنش به این همه آراء متفاوت و بعضا متضاد در تبیین عالم  جنبش فلسفی مشهوری است که به سوفسطائیان شهرت یافتند.[3] سوفسطائیان در واکنش به آراء متکثر و متناقض فیزیسین ها به سراغ اصل معرفت رفتند و نفس معرفت را مورد سوال قرار دادند!در واقع وجه تمایز اصلی سوفیسم و فلسفه ی پیشاسقراطی همین پرسش از فاعل شناسا و انسان و معرفت است که می بایست آنرا وجه تمایز اصلی فلسفه ی پیشاسقراطی و پساسقراطی دانست(گرچه وجوه تمایز دیگری هم وجود دارد).

  بنظر می رسد دکارت نیز از این حیث مشابهت هایی با سوفسطائیان داشته باشد.او خود می نویسد:

   ((چون ملاحظه کردم که در هر مبحث - منظور مباحث فلسفه ی اسکولاستیک است -  چندین رای مختلف می توان یافت که هر یک از آنها را جمعی از فضلا طرفدارند در صورتی که البته رای صواب و حقیقت یکی بیش نیست.پس آنچه صحتش تخمینی بود تقریبا باطل می انگاشتم.))[4]

    از این بیان استنباط می شود که دکارت نیز مانند سوفیست ها آراء پیشینیان را متکثر یافته و از آن باطل بودن آراء تمامی ایشان را نتیجه گرفته است.لذا دکارت نیز که دوچار شکی عمیق گشته از معرفت و فاعل شناسا پرسش می کند.اما دکارت جز سوفیسم است و چندین تفاوت ماهوی با آنها دارد و همین تفاوت هایش باعث شده است تا برخلاف سوفیسم که چندان بیانی به ایجاب در چنته نداشت   پاسخی ایجابی داشته باشد.

  اولا : دکارت عقل را در همه یکسان می داند! :

   در بخش ابتدائی رساله ی خود  دکارت اینگونه می نویسد:

   ((میان مردم عقل از هر چیز بهتر تقسیم شده است.چه هرکس بهره ی خود را از آن چنان تمام می داند که مردمانی که در هر چیز دیگر بسیار دیر پسندند از عقل بیش از آنکه دارند آرزو نمی کنند و گمان نمی رود همه در این راه کج رفته باشند.بلکه باید آنرا دلیل دانست بر اینکه قوه ی درست حکم کردن و تمیز خطا از صواب یعنی خرد یا عقل طبعا در همه یکسان است.*1))[5]

   این موضوع به دکارت کمک می کند تا بتواند معرفت واحد را ممکن بداند .

  ثانیا : قول به کاربردی بودن و درست بودن تنها یک روش در بکارگیری خرد :

   وی در ادامه ی همان بخش اینطور ادامه می دهد :

  ((اختلاف آراء از این نیست که بعضی بیش از بعض دیگر عقل دارند بلکه از آن است که فکر خود را به روشهای مختلف به کار می برند. ... اصل آن است که ذهن را درست به کاربرند.))[6]

  قول به این موضوع دکارت را کمک می کند تا امکان دریافت حقایق واحد به طرز واحد را توجیه کند.

  پس این دو قول در عالم فلسفه ی دکارت او را از سوفیست ها جدا می کند.و اما اکنون به سراغ آن می رویم که پاسخ دکارت چیست و او چگونه می خواهد از شکاکیتی که گرفتارش شده است بیرون آید و البته اینکه او چه چیز را پیشنهاد می کند برای رسیدن به معرفت های بهتر و دقیق تر؟!

   همانطور که خود دکارت می گوید او به یکباره عزم می کند تا تمامی عقایدش را دور بریزد و در همه چیز شک کند.به حسب اهمیت این فراز از کتاب دکارت تمام بند را عینا نقل می کنیم :

   ((از دیر زمانی برخورده بودم به اینکه در اخلاقیات گاهی لازم میشود آدمی از عقایدی پیروی کند که غیر یقینی بودن آنرا می داند و لکن مصلحت در این میبیند که آنرا یقین فرض کند.چنانچه که پیش از این بیان کردیم.اما من چون در آن هنگاه می خواستم فقط به جستجوی حقیقت مشغول باشم معتقد شدم که باید به کلی شیوه ی مخالف اختیار کنم.و آنچه را اندکی محل شبهه پندارم غلط انگارم تا ببینم آیا سرانجام چیزی در ذهن باقی می ماند که به درستی غیر مشکوک باشد.پس چون گاهی از اوقات حس ما خطا می کند و ما را به اشتباه می اندازد فرض کردم که هیچ امری از امور جهان در واقع چنان نیست که حواس به تصور ما در می آورند و چون کسانی هستند که در مقام استدلال حتی در مسائل بسیار ساده هندسه به خطا می روند و استدلال غلط می کنند و برای من همانند مردم دیگر خطا جایز است پس همه ی دلایلی را که پیش از این برهان پنداشته بودم غلط انگاشتم و چون همه ی عواملی را که به بیداری برای ما دست می دهد در خواب هم پیش می آید درصورتی که هیچ یک از آنها در آن حالت حقیقت ندارد بنارا بر این گذاشتم که فرض کنم هرچه هر وقت به ذهن من آمده مانند توهماتی که در خواب برای مردم دست می دهد بی حقیقت است و لکن همان دم برخوردم به این که در همین هنگام که من بنارا بر موهوم بودن همه چیز گذاشتم شخص خودم که این فکر را می کنم ناچار باید چیزی باشم و توجه کردم که این قضیه ی ( می اندیشم پس هستم) حقیقتی است چنان استوار و پا برجا که جمیع فرضهای غریب و عجیب شکاکان هم نمی تواند آنرا متزلزل کند.پس معتقد شدم که بی تامل می توانم آنرا در فلسفه ای که در پی آن هستم اصل نخستین قرار دهم.))[7]

  مسیری که دکارت تا پایان بند و اصل نخست فلسفه اش طی می کند نیازی به توضیح ندارد.چه خود فیلسوف حق مطلب را ادا کرده.لیکن این بیان در تاریخ غرب بسیار کلیدی است که اینبار دکارت خود را و یا (من) را قبل از خداوند اثبات می کند.

  در ادامه دکارت از این رهیافت به سراغ اثبات خداوند می رود و از (من)ی که قبلا اثبات کرده است (خداوند) را اثبات می کند.او می نویسد:

   ((آنگاه فکر کردم که من در حال شک می باشم و بنابراین وجود من کامل نیست.زیرا روشن و آشکار است که دانستن به کمال نزدیکتر است تا شک داشتن.پس بر آن شدم که معلوم کنم اندیشه ی وجود کامل تر از خود را از کجا آورده ام.پس آشکارا معلومم شد که آن اندیشه از ذاتی که در واقع کامل تر از من است به من رسیده است.... پس می توانستم آن را از خود ناشی بدانم بنابراین چاره نبود جز اینکه بگویم ذاتی به حقیقت کامل تر از من آنرا در ذهن من نهاده و آن ذات همه کمالاتی را که به تصور من می آید دارا می باشد یعنی به عبارت دیگر اگر بخواهم به یک کلمه ادا کنم آن خداست.))[8]

  اینگونه دکارت خداوند را از ذهن انسان اثبات می کند.جلوتر دکارت به اثبات جهان بیرون می پردازد که به حسب اختصار این بیان از آوردن آن خودداری می کنیم.اما نکته ی مهمی را دکارت بیان می کند که بعدها نیوتن هم آنرا بسیار بیشتر تاکید می کند و آن چیزی است که به عنوان (خدای ساعت ساز) یا (خدای دکارت) می شناسیم.

   او در کتابش صرفا در مقام درک و یا تعلیم و یا فرض در این مورد سخن می گوید.دکارت پس از  بیاناتی در باب خلقت و غیره که البته مهم هم هست می نویسد:

   ((سپس [خداوند]*2 کاری نکند جز رسانیدن همان مددی که بر حسب عادت به عالم خلقت می رساند و آن را رها کند تا بر وفق قوانینی که برقرار فرموده جریان یابد و با این فرض ببینیم چه پیش می آید.))[9]

  که جلوتر هم نتیجه می گیرد این تبیین تبیین بهتری است که در نزد عقل هم مقبول تر میوفتد تا فرض های دیگر.بدیهی است که چنین بیانی نفی ربوبیت حضرت حق بر عالم است که البته مقدمه ای برای رشد هرچه بیشتر اومانیسم و قول خفی به ربوبیت آدمی است.چه بصورت فردی و چه بصورت جمعی.


   بدیهی است که این مجال برای سخن گفتن از دکارت بسیار کم است و خدمات دکارت به عالم مدرن بیش از این هاست.بیان ریاضی اندیشی دکارتی و نقش او بر علوم مهندسی و مسائلی از این دست را به اوقات دیگری موکول می کنیم ان شاءالله.البته ناگفته نماند که حقیر نه معلم فلسفه ام و نه چیزی شبیه به این.هدف از این نوشتار صرفا یک جمع بندی کلی - و البته مشوش بدلایلی - از کتاب گفتار در روش دکارت بود.باشد که برای عزیزان دیگر هم قابل استفاده باشد.ان شاءالله

------------------------------------------------------------

پی نوشت :

1.گفتار در روش - فروغی - ص77
2.همان - ص74
3.تاریخ فلسفه - کاپلستون - ج1 - صص99:نتیجه ی این وضع پدید آمدن نوعی بی اعتمادی به جهانشناسیها بود.و در واقع اگر می بایست پیشرفتی حاصل شود  تغییر جهتی به سوی فاعل شناسایی به عنوان موضوع مورد تفکر ضروری بود.
4.گفتار در روش -فروغی - ص76
5.همان - ص69
6.همان - صص69-70
7.همان - صص96
8.همان - ص98
9.همان - ص106

------------------------------------------------------------
توضیحات * :
*1.دکارت در اینکه چرا عقل را یکسان می داند دلیل می آورد.او مانند حکمای پیش از خود مقوله کمیت را در اعراض شی می داند و معتقد است در حقیقت و صورت شی - ذاتیات شی - کمی و بشی نیست.و از آنجا که عقل و خرد ذاتی انسان است کمی و بیشی در مصادیق آن نمی تواند باشد. : گفتار در روش - ص70 : (در این باب پیرو عقیده اجماعی حکما هستم که می گویند کمی و بشی در اعراض است و در هرنوع از موجودات صورت یا حقیقت افراد بیش و کم ندارد.)

*2.توسط نگارنده همین نوشتار اضافه شده است.

----------------------------------------------------------

(حمیدرضامیررکنی)