بسم الله الرحمن الرحیم

مطلبی ذیلا می خوانید  یادداشتی است که حقیر مدت ها قبل بدون قصد انتشار و صرفا جهت جمع بندی مطلبی انگاشتم.بدیهی است که فی الحال خود بنده بر بسیاری از سطور این یادداشت نقد هایی دارم و آن را نسبتا خام می دانم.اساسا نتیجه ی این یادداشت مبنی بر علیت علوم انسانی غربی برای خود فراموشی انسان  اکنون مورد قبول بنده نیست.به هر روی بدلیل مواد استدلالی این یادداشت که می تواند مفید فایده برای دوستان خواننده باشد  برای عزیزان خواننده در وب قرار داده شد.

 

 

 

 چند وقتی است که طرح تحول علوم انسانی مطرح شده است و گویا هم اکنون در حال مطالعه و بررسی است.در بیانات مقام معظم رهبری (حفظه الله تعالی) نیز بسیار با تاکید بر روی این طرح رو برو هستیم.اما شاید آنچه که امروز بیش از هر مطلبی مغفول مانده است  مسئله ی تبیین چرایی طرح این موضوع است.حضرت امام خامنه ای (دامه برکاته) در یکی از بیاناتشان اینگونه فرمودند:

    ((پایه و مبنای علوم انسانی ای که امروز در غرب مطرح است  از اقتصاد و جامعه شناسی و مدیریت و انواع و اقسام رشته های علوم انسانی  بر مبنای یک معرفت ضد دینی و غیر دینی و نامعتبر از نظر کسانی است که به معرفت والا و توحیدی اسلامی رسیده باشند.))[1]

 

    بنابراین چرایی طرح این مسئله را در ساده ترین و عام ترین شکل ممکن می توان (نامعتبر بودن علوم انسانی غربی) بیان کرد.اما سوالی که در این جا مطرح می شود این است که (نامعتبر بودن علوم انسانی غربی یعنی چه؟) و (چرا علوم انسانی غربی نامعتبر است؟).شاید برخی بگویند (غیر از این است که همین علوم نامعتبر غربی غرب را به پیشرفت و تکنولوژی رسانده؟)  (غیر از این است که همین ماشینی که سوار می شویم از غرب آمده و...؟) و...

   اما تمامی این مواردی که ممکن است برخی بگویند  هیچ یک ارتباطی با علوم انسانی غربی – به شکلی که برخی می اندیشند- ندارد  .علوم انسانی  علوم انسان شناسی است.مواردی چون تکنولوژی و ماشینیسم و... هیچ یک از ذاتیات انسانی به شمار نمی روند.ما نمی توانیم بگوییم که جامعه ای که تکنولوژی در آن نیست  جامعه ای انسانی نیست.لذا هیچ یک از این پیشرفت های غرب فضیلت چندانی از نگاه انسانی ندارد که هیچ   بعضا رذیلت نیز شمرده می شود.

   - اما براستی برای چه علوم انسانی غربی نامعتبر است؟!

 

    برای رسیدن به پاسخ این سوال می بایست نگاهی اجمالی به علوم انسانی غربی داشته باشیم:

_ غرب و علم:

ماجرا از جایی شروع شد که سودای عقلگرایی  قبار عقل اندیسمندان قرون وسطا را هر چه بیشتر  ضخیم ساخت.ضخامت قبار بر روی عقل روشنفکران و عقلگرایان از روشنی زیاد فکر بود   طوری که دیگر چشم را می زد  و قباری که بر عقل اهل کلیسا بود  قبار ماسیده ی چند قرنه ای بود که فلسفه ی غیر عقلی مسیحی آن را آفریده بود.دروازه های علم به سوی غرب گشوده شد  و نهضت های ترجمه همانطور که در قرون ابتدائی اسلام در دارالحکمه ها پدید آمد  در غرب نیز در فرهنگ سرا ها از قرن نهم و دهم میلادی دنبال شد.با آنکه روحانیان مسیحی مخالف علم جلوه داده شده اند  جالب است بیان شود که پیشتازان نهضت ترجمه غالبا از روحانیون مسیحی بوده اند.برای مثال اسقف ژربر اورنی (متوفا 1003 .م) در این نهضت تاثیر بسزایی داشت.خدمات او پس از رسیدن به سمت پاپی (با عنوان سیلوستر دوم در سال 999 .م) در سرعت بخشیدن به این جنبش ماثر بود.به دستور همو در فرانسه و ایتالیا سه مدرسه برای ترجمه ی کتب عربی به لاتین تاسیس شد.همچنین رابرت چستری به ترجمه ی قرآن که مانیفست اصلی تمدن اسلامی بود  پرداخت.بعد از او کنستانتین آفریقایی را می توان نام برد که ترجمه ی آثار طبی و پزشکی را عهده دار شد.دوره ی دوم ترجمه نیز در بین سال های 1253-84 میلادی با تاسیس فرهنگستان به دستور الفونسوی دهم شکل گرفت.

   در این سال ها ترجمه ی متون اسلامی دغدغه ی اصلی محققان غربی بوده است و البته این نهضت صرفا ترجمه ای نبوده  بلکه در بسیاری موارد تاثیر نیز داشته است.فی المثل تاثیر آثار اسلامی تا حدی است که اسقف ارگیل – اسپانیانی – صراحتا الوهیت حضرت مسیح (ع) که از ارکان مسیحیت است نفی می کند.در بسیاری از شهر هایی چون اندلس و سیسیل و... جنبش های ترجمه ای روزبروز گسترش می یابند  تا جایی که تاریخ  دو تمدن اسلامی و مسیحی را در جنگ های صلیبی در مقابل هم  می نگرد.[2]

   محمد قطب محقق مصری در مورد اوضاع علم در بعد از جنگ های صلیبی این گونه می نویسد:

   ((پس از شکست مسیحیت در برابر مسلمانان در جنگ های صلیبی  جنون کلیسا گل کرد و راه را بر (علم) بست و خون هرکس را که به کرویت زمین یا مرکز نبودن زمین برای هستی معتقد بود هدر دانست.این همان دانشی بود که دانشمندان نخستین مسیحیان از تالیفات علمای مسلمانان نقل کرده بودند.))[3]

    از این جا بود که ضدیت واتیکان و علم آغاز شد.در این فضا خداوند موافق جهل و عقلگرایان موافق علم بودند.خداوند می خواست که انسان نداند  و بشر غربی – عقلگرا – می خواست که (بداند).شعار کلیسا (ایمان بیاور و بحث مکن) بود و شعار عقلگرایان (فکر کن).جنبش های آزاد اندیشی شکل گرفت و واتیکان برای مقابله دست به دامن تفتیش عقاید شد!چرا که طرفداران (انسانیت بدون علم)   آزاد اندیشی را الحاد و کفر می دانستند!

  بشر غربی به عقل روی آورد.گفت چرا باید فقط خدا را پرستش و تحسین کرد.انسان هم قابل تحسین است!کوریک می نویسد:

   ((در آن زمان ضمن احیای علاقه به نوشته های کلاسیک  به ارزش فردی نیز توجه شد.این گرایش انسانگرایی نام گرفت  زیرا طرفداران آن به جای موضوعات روحانی و الهی بیش از هر چیز مسائل انسانی را در نظر می گرفتند.))[4]

   اما کمی گذشت و عقلگرایان پا را فراتر گذاردند.آنان که چند قدمی را به سلامت گذرانده بودند  خود را بی نیاز از خداوند دیدند و عقل را بجای خداوند برگزیدند.عقلگرایان که متدینین را ضد خود میدیدند هر چیز ضد دین را عقلانی معرفی کردند.و مفهوم معقول شد آنچه ضد دین است و دین متقابلا چیزی جز عقل تعریف شد.

   پدید آمدن صنعت چاپ ( در 1450 میلادی توسط گوتنبرگ ) همزمان با فعالیت انسانگرا ها   معادله را به نفع انسانگرا ها برگرداند.صنعت چاپ با سوادی توده ی مردم را در پی داشت  و در همین حال این انسانگراها بودند که به زبان کتاب با مردن سخن گفتند  که همان زبان علم باشد.کم کم خدای مخالف عقل  جای خود را به انسان عاقل غربی داد!بقول نصیر صاحب خلق که می نویسد:

    ((همراه با ایجاد این دنیای غیر دینی انسان را نیز از (بندگی و ستایش خالق) خود به مثابه وظیفه فطری و اصلی او بازداشته و به ستایش و پرستش خود واداشته است.))[5]

    همچنین استاد شفیعی سروستانی در این مورد می نویسند:

    ((در عصر جدید که پایه ها و مقدمه های آن در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی شکل گرفت  خلع ید از دین و غلبه ی سکولاریسم  بر مبنای اصول اومانیسم  لیبرالیسم و مذهب اصالت عقل (راسیونالیسم) موجب تولد بشر جدید غربی شد که با مشی در جاده ی خودبنیادی  پایه های تمدن مدرن را بر کشید.در واقع در عصر جدید   بشر مداری به صورت مضاعف به فرهنگ  وجهه ی دنیوی بخشید و...))[6]

   خود پرستی و پرستش انسان که فوقا اشاره شد در آثاری از نویسندگان اروپایی به صراحت بیان شده است.متفکرین غربی  هر گونه توجه و تعلق انسان به غیر خود را  (ازخودبینانگی) خوانده اند و گویا از ترس همین (از خود بیگانگی) است که دست به دامن (اومانیسم) یا همان (انسان گرایی) شده اند.

   فویرباخ فیلسوف جامعه ی غربی می نویسد:

    (( (در انسان پرستشگر) یک نوع حالت تعلق و  وابستگی پدید می آید  چه بهتر که از این حالت بیرون آییم  زیرا وقتی بشر خدا را می پرستد و از او فرمان می برد  به صورت موجودی وابسته و بی شخصیت در می آید که دیگر به خود تعلق ندارد.))

   و گویا مارکس نیز می گوید:(( انسان باید گرد خود بگردد  نه گرد وجود دیگری.)) [7]

   و این همانی است که امروز به حق در کلام محققین آن را با عنوان (انسان خدایی) می شناسیم.

     لذا بطور خلاصه  فلسفه ی امروز غرب به بهانه ی دوری از خود فراموشی و بازگشت به عقل  خدا را فراموش کرده است.طبیعی است که علوم انسانی غربی نیز چنین خواهد بود.ماده انگاری هدف علم اقتصاد را نه عدالت  و اقامه ی قسط   بلکه ثروت اندوزی و کسب مال برای لذت کرده است.علم سیاست را نه علم عدل و داد  بلکه علم قدرت طلبی و چیرگی کرده است.لذا است که علم اقتصاد ما طماع و حریص و علم سیاست  کذاب و عوام فریب گشته.

   همگی برای آنکه (هدف فربه گشتن نه انسان  که (خود مفرد) انسان است).کسی نمی خواهد انسان ثروتمند شود! همه می خواهند (خود خودشان) ثروتمند شوند.علمی هم که خدا را فراموش کرده  می گوید مشروع است و برایش روش سازی و نظام سازی می کند.و بسیاری کار های دیگر.

   روانشناس مملکت به جای آن که به کودک بیاموزد هر چه هستی برای خدا باش و برای مردم متواضع! می گوید در هر حال فکر کن می خواهی کالای تولید شده ای را عرضه کنی! خود را عرضه کن! و در این جا است که درصد بالایی از کتب روانشناسی را  (آموزش روش های بالا بردن اعتماد به نفس) تشکیل می دهد.تا جایی که کودک نه متواضع  که پر رو و حریص می گردد.چرا؟ چون هدف پول است و ماده.وقتی ماده هدف باشد  تواضع ارزش نیست  بلکه عینیت شکست در وجود فرد است.

   مواردی که بطور اجمالی ذکر شد صرفا جنبه ی مصداقی داشت.اما لازم است برای استکمال هر چه بیشتر بحثمان به سراغ بیان و نقد نظری ای بر علوم انسانی غرب برویم.

  _ نقدی نظری بر علوم انسانی غربی:

    همانطور که می دانیم علوم انسانی غربی طی تحولاتی که در قرون وسطی و عصر رنسان و... پدید آمد   شکل گرفت.این علوم انسانی  انسان را اساس و پایه می داند.نوک پرگار علوم انسانی غربی  بر انسان است.همه چیز حول محور انسان  و همه چیز نسبت به انسان سنجیده و سپس تعریف می شود.برای بسط دادن این بحث لازم است مقدمه ای در باب ادراک انسان بیان شود.

   نظام ادراکی انسان یک نظام نسبی است.نمونه ی کوچک این ادراک را می توان در زبان دید(می دانیم که از نظر معرفتی زبان جایگاه بالایی دارد و تا حد بالایی حجت است[8].فی المثل وقتی می گوییم: (فلان کوه بزرگ است.) آیا این بزرگی علی الاطلاق است یا نسبی.طبعا نسبی است  زیرا ما کوه را نسبت به اشیاء دیگر زمینی می سنجیم و می گوییم بزرگ است!و الا بسیاری اجزاء دیگر بزرگتر از کوه وجود دارند.متنها بحث در این است که ادراک انسان همیشه همینگونه عمل می کند.انسان همه چیز را نسبت به دیگر اشیاء درک می کند.به همین دلیل است که همه چیز در نظام معرفتی بشر  دارای ضدی است.حق مخالف باطل و خوب مخالف بد.زیرا انسان ادراکی نسبی دارد و اشیاء را نسبت به یکدیگر می سنجد.

   و به همین دلیل است که هر جزئی از یک نظام  ابتدا باید در کلیت نظام موضوعیت یابد و تعریف شود.زیرا این شیء در کلیت نظام درک می شود.انسان نیز به همین شکل می بایست تعریف شود.انسان در بالاترین وجه و عام ترین شان خود می بایست نسبت به خدا تعریف شود  زیرا در پرتو وجودی او است که معنا پیدا می کند و اصلا وجود پیدا می کند.تعریف انسان در کلی ترین شکل ممکن (مخلوق) خدا یا (معلول) خدا بودن است.

   حال اگر این را نیز در نظر بگیریم که تمامی موجودات (مخلوق) و (معلول) اویند کار سخت تر اما دقیق تر می شود.اگر این موارد در نظر گرفته شود  حاجات این معلولات در پرتو علت العلل شناخته  و از قبل همو پاسخ داده می شود.اگر خداوند کمال مطلق باشد  انسان در سایه ی او کامل می شود( و فراموش نشود که کمال همان پاسخ به نیاز مخلوق است).

   حال علوم انسانی غربی که خدا را فراموش کرده است   در واقع انسان را فراموش کرده است.انسانی که در علوم انسانی غربی معرفی می شود  انسان واقعی نیست. بلکه صرفا محصولی است از تلاش هایی ناقص برای شناخت بشر.نمی توان پذیرفت انسان شناسی  بدون خدا شناسی صورت گیرد.انسانی که غرب معرفی می کند  چیزی بیگانه با واقعیت انسان است زیرا شاخص اصلی تعریف بشر که همان وجود خدا باشد – که همه چیز در سایه ی وجود او معنا پیدا می کنند – در علوم انسانی غربی به فراموشی سپرده شده است.بواقع فراموش کردن یکی از شاخص های مهم تعریف انسان (که خدا باشد)  از خود بیگانگی است  یا در پرتو این شاخص اعظم انسان را شناختن؟!

   در این جا سوالی مطرح است که شاید برای غربیان غیر قابل پیش بینی باشد.سوال ما این است که اگر آنان با انسان و خود  بیگانه نیستند  چطور است که امروزه برای شناخت بشر خود را به آب و آتش می زنند.هر کس برای خود روشی آورده است و ان را به عنوان چارچوبی علمی مطرح کرده و نامش را گذاشته اند روش علمی و روش شناسی!!کار به جایی می رسد به که برای پدیده ای چون فرهنگ 250 تعریف ارائه می شود[9].نا گفته نماند که امروزه در علوم اجتماعی حداقل چیزی حدود 20 مکتب با روش های متفاوت برای شناخت جامعه معرفی و بکار گرفته شده است [10].و از این جا است که علم انسانگرا  عامل انسان فراموشی می شود.

  گویا نقصانی که در مواد استدلالی ایشان موجود است را می خواهند با لایروبی صورت استدلال و روش استنتاج جبران نمایند.

   حضرت امیر المومنین(ع) سخنی زیبا دارند که جان کلام بحث ما را تشکیل می دهد.حضرت(ع) فرمودند:

    ((((من نسی الله  انساه نفسه=هرکس خدا را فراموش کند  خود را فراموش کرده است.))[11]

   بنظر بنده مشکل اصلی غرب از جایی شروع شد که در مواد استدلالی خود  (مخلوق و محتاج) بودن انسان به (خالق) را نگنجاند و همین شد که دچار از خودبیگانگی گشت و با موضوع خود که انسان بود بیگانه شد.و امروز (بیگانگی بشر با خود)  بگونه ای است که تا به حال نبوده است.و این حاصل علوم نا معتبر انسانی غربی است.

   لذا است که طرح تحول علوم انسانی به مثابه راه نجاتی برای بشر است.نهضت تولید علم در دوران قبل نیز به دست مسلمانان بود و امروز نیز جهان در انتظار ظهور علم نوین اسلامی است   تا از وضع فجیع امروز خود به در آید. علمی که با تکیه بر معرفت الهی و از راه و روش الهی  به توجیه انسان بودن انسان  توجیه کنش های انسانی و پاسخ به نیاز های بشری بپردازد.باشد که این توفیق را غنیمت شمریم و به نحو احسن از آن استفاده نماییم.

 

                        ((ولاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم))[12]        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

[1]بیانات در دیدار اساتید دانشگاه ها – 26/9/1383 – علمی برای تحول-موسسه ی بروج اندیشه ی آسمان-1391-ص23

[2]آزاد اندیشی اسلامی و روشنفکری دینی – آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی-دفتر نشر معارف انقلاب – فروردین 1391-صص56-60
[3]سکولار ها چه می گویند؟!- محمدقطب – ترجمه جواد محدثی – کانون اندیشه ی جوان-1389 – ص32
[4]رنسانس – جیمز آ.کوریک –ترجمه ی آزیتا یاسائی-انتشارات ققنوس - 1386 – ص13
[5]پروتستانتیزم  پیوریتانها و مسیحیت صهیونیستی- نصیر صاحب خلق – هلال-تهران-1387 – ص18
[6]غرب و آخرالزمان – اسماعیل شفیعی سروستانی – هلال – تهران - 1390– ص17
[7]پرسش ها و پاسخ ها – آیت الله جعفر سبحانی – موسسه ی امام صادق(ع) – 1386- ص92
[8] جامعه شناسی معرفتی ادبیات و ارتباطات – ابراهیم فیاض – دفترمطالعات و توسعه ی رسانه ها – 1389 – صص57-58
[9] ن.ک:مبانی جامعه شناسی – منصور وثوقی/علی اکبر نیک خلق – انتشارات خردمند – پائیز71– ص 117
[10] ن.ک: جامعه شناسی بنیادین  متاتئوری – عباس محمدی اصل – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان -1382
[11] غررالحکم – ح 8473
[12]حشر-19