بسم الله الرحمن الرحیم
بین عرفا وفقها یا بهتر بگویم بین فقه و عرفان چه رابطه‌ای وجود دارد؟

در مورد رابطه بین عرفان و فقه در ابتدا باید به چند نكته توجه كرد، نكته اول این كه بین عرفان نظری و عرفان عملی تفاوت وجود دارد، عرفان نظری از سنخ علم حصولی است، مانند سایر علوم است و شیوه تعلیم و تعلم در آن مانند ساید علوم است هر چند كه به نوبه خود به منظره‌ سلطان علوم است و به لحاظ موضوع و مسائل همه علوم، حتی فلسفه هم از آن الهام گرفته و در سایه آن حركت می‌كنند. عرفان عملی اما از سنخ علم حضوری و شهود حقایق است و قابل نقل و انتقال نبوده و روش تعلیم و تعلم در آن با سایر موارد متفاوت است، البته روشن است كه سوال بررسی تفاوت بین عرفان عملی و فقه است و تفاوت فقه و عرفان نظری.

.....

بین عرفا وفقها یا بهتر بگویم بین فقه و عرفان چه رابطه‌ای وجود دارد؟

در مورد رابطه بین عرفان و فقه در ابتدا باید به چند نكته توجه كرد، نكته اول این كه بین عرفان نظری و عرفان عملی تفاوت وجود دارد، عرفان نظری از سنخ علم حصولی است، مانند سایر علوم است و شیوه تعلیم و تعلم در آن مانند ساید علوم است هر چند كه به نوبه خود به منظره‌ سلطان علوم است و به لحاظ موضوع و مسائل همه علوم، حتی فلسفه هم از آن الهام گرفته و در سایه آن حركت می‌كنند. عرفان عملی اما از سنخ علم حضوری و شهود حقایق است و قابل نقل و انتقال نبوده و روش تعلیم و تعلم در آن با سایر موارد متفاوت است، البته روشن است كه سوال بررسی تفاوت بین عرفان عملی و فقه است و تفاوت فقه و عرفان نظری.

بین عرفان و اخلاق هم باید تفاوت عمیقی را شناخت هر چند اخلاق هم مانند عرفان به دو بخش اخلاق عملی و نظری تقسیم می‌شود و اخلاق عملی مانند عرفان عملی و اخلاق نظری مانند عرفان نظری است؛ اخلاق عملی سلوك و رفتار و كرداری است كه انسان متخلق با آن امور صاحب ملكات فاضله و منزه از اذایل اخلاقی خواهد شد، اما هرگز شهود حقایق و ارتباط شهودی با این شیوه ممكن نیست.

نسبت فقه و اخلاق همان نسبت عرفان و اخلاق است، یعنی اخلاق برزخ بین فقه و عرفان است، اخلاق جلوه ظاهر فقه و جلوه باطن عرفان است، جوادی آملی نسبت بین اخلاق و عرفان را با این بیت از حافظ بیان می‌كنند كه: در كار گلاب و گل حكم ازلی این بود كین شاهد بازاری و آن پرده‌نشین باشد، اخلاق به مظان گل و عرفان به منظره گلاب است اخلاق قابل شناخت و عرفان غیر قابل شناخت است. نكته چهارم این كه نسبت بین شریعت، طریقت و حقیقت مثل نسبت بین فقه و اخلاق و عرفان است، فقه برای شریعت، اخلاق برای طریقت و عرفان برای حقیقت است و نه تنها هیچ كدام دیگری را رد نمی‌كند بلكه عرفان نسبت به اخلاق و اخلاق نسبت به فقه مصدق و مهیمن است.

نكته پنجم این كه همان طوری كه اخلاق سقف فقه است، عرفان نیز سقف اخلاق بوده و این سه تأمین كننده جهات وجودی انسان است یعنی انسان دارای جهات سه‌گانه است، بدن، نفس و عقل یا قلب، كه هر یك از این جهات سه‌گانه با یكی از علوم یاد شده تغذیه می‌كنند. فقه ناظر به احكام و عمل انسان مكلف است و حلال و حرام و همچنین صحت و فساد عمل انسانی را می‌سنجد كه ناظر به جسم و بدن انسانی است، دانش اخلاق ناظر به حیثیت‌های نفسانی است كه مرحله میانی وجود انسان را تأمین می‌كند و علم ارزشمند عرفان ناظر بر حقیقت و قلب انسانی است، از منظر عرفان حقیقت وجود انسانی كه قلب اوست تأمین می‌شود.

بعد از بیان نكات یاد شده شاید در یك جمله بتوان رابطه بین فقه و عرفان را رابطه بین لفظ و معنی دانست، لیكن لفظی كه توسعه معنی فراوانی را برمی‌تابد با این توضیح كه هر وقت معنی یا همان عرفان بخواهد تحقق یابد تنها و تنها در لفظ یعنی همان شریعت امكان پذیرد، و هر زمان شریعت بخواهد معنی بیابد تنها در عرصه عرفان امكان آن وجود دارد، اگر بخواهیم از منظر دیگری به این تفاوت بنگریم می‌توان تفاوت این دو را به تفاوت بین اعتبار با حقیقت تنفیض كرد، زیرا عرفان شهود و تماس علمی با واقعیت است و فقه رابطه‌ای از پس پرده است.

در عرف معرفت حصولی لفظ، حجاب معنی و در عرف عرفان شریعت، حجاب حقیقت است و تا از این حجاب اعتبار عبود نشود به معنی و حقیقت راهی نیست. شاید با تمثیل دیگری این رابطه را بتوان بهتر بازگو كرد، فقه ظاهر است و عرفان باطن به همان نسبتی كه هیچ گاه ظاهر ظهور نمی‌كند مگر این كه باطن او را همراهی كند و هرگز باطن آشكار نمی‌شود مگر آن كه از طریق ظاهر؛ فقه كه همان شریعت است ظاهر اعتبار لفظ و عرفان باطن حقیقت و عین است، از نقطه نظر علمی تفاوت‌های فراوانی بین این دو به لحاظ موضوع، محمول، مسائل و روش وجود دارد و هر یك از این دو علم با هم متفاوت‌اند و هیچ نقطه مشتركی به لحاظ علمی با هم ندارند. موضوع عرفان وجود مطلق به معنی لا به شرط است، مطلق وجود در ظل هستی او معنی می‌یابد و محمول بر این علم شریف احكام هستی و اسماء و اوصاف الهی است.

 منابع‌شان هم با هم متفاوت است؟

منابع فقه كتاب هست و سنت، منابع عرفان اما شهود حقایق است، یعنی هیچ عارفی گرچه از اینها الهام می‌گیرد اما از طریق تزكیه نفس است كه به شهود دست پیدا می‌كند و با حقایق شهود عینی دارد یعنی اگر فقیه با علم‌الیقین كار دارد عارف با عین الیقین كار دارد، و تا حقایق را شهود نكند باور نمی‌كند و طبعاً فقه او هم از شهود و باورهای اوست اگر ما می‌توانیم این فاصله بین فقه و اخلاق را درست طی كنیم از اخلاق به عرفان را هم بتوانیم طی كنیم، آن وقت تفاوت‌ها بسیار روشن‌تر خواهد بود، بنا بر این در مورد تفاوت منبع‌ها فقیه منبع كارش عقل و نقل است، لیكن عارف در فهم حقایق از تهذیب و طهارت نفس استفاده می‌كند و از عقل و نقل راهنمایی می‌گیرد، و منبع مستقیم معرفت او شهود حقایق است.

 

ناظران معتقدند كه شریعت منطبق بر فقه است و طریقت منطبق بر عرفان و این دو منابع‌شان با هم متفاوت است؟!

تفاوت‌ها در طول هم هستند نه در عرض هم، این طور نیست كه اگر منبع عارف شهود شد این حقیقت تجسم اخلاقی و فقهی پیدا نكند، ما یك حقیقت داریم یك تمثل داریم و یك تجسد، اینها گرچه با هم مختلف هستند اما در باطن در طول هم هستند و پایینی در بالایی مصدق و مهیمن است، همان طور كه قرآن نسبت به سایر شریعت‌ها مصدق و مهیمن است عرفان به اخلاق و اخلاق به فقه هیمنه دارد كسانی كه شناختی نسبت به این مسیر طولی نداشته باشند اینها را مختلف و احیاناً در عرض هم می‌بینند و تفاوت‌های طولی را تفاوت عرضی تلقی می‌كنند و تصور می‌كنند اینها با هم اختلاف دارند. شواهد مختلفی در پیشینیان ما وجود دارد كه جامع اخلاق و عرفان و فقه بوده‌اند و از جمله آن‌ها كه امام (ره) بوده است، این جامعیت پیشینیان ما نشان می‌دهد كه هر چند به ظاهر منابع مختلف‌اند اما در واقع همدیگر را تصدیق می‌كنند.

 اما مخاطبان اینها متفاوت‌اند، فقها بیشتر نگاهشان به مخاطب عام است اما عرفا بیشتر به مخاطب خاص توجه دارند، این تفاوت در مخاطب چطور قابل فهم است؟

انسان‌ها یكسان نیستند نوع انسان‌ها در حوزه بدن و احكام بدن كار می‌كنند و لذا با فقه سر و كار دارند، می‌خواهند حلال حرام و صحیح و فاسدشان درست باشد، اما انسان‌هایی كه در مرحله بالاتر قرار دارند و نفس خودشان را شناسایی كرده‌اند به دنبال اخلاق‌اند، این معنی‌اش این نیست كه اخلاق می‌خواهد فقه را دور بزند، گذر به عرصه اخلاق با فقه ممكن است و بدون اخلاق به دنبال فقه رفتن میسر نیست. چون انسان‌ها در یك سطح نیستند و نوع مردم در سطح ابتدائیات زندگی هستند با فقه سر و كار دارند، افرادی كه دراخلاق هستند متوسط‌اند و افرادی كه در عرفان هستند اوهوی هستند، ما یك سری عام داریم،خاص داریم و اخص اینها اخص‌اند كه با عرفان حقیقی در ارتباط هستند و از این جهت محدود هستند.

 شما به امام اشاره كرده‌اید، آیا می‌شود آیت‌الله بهجت را كه در حوزه اخلاق مورد توجه بوده‌اند در حوزه عرفان هم جای داد؟

قطعاً ایشان در حوزه عرفان هستند و مخصوصاً عرفان عملی، اما آنچه در مورد امام وجود داشت غیر از این كه هویت دانشی ایشان بود حیثیت‌های انگیزشی هم بود كه در حوزه جهاد و مبارزه با دشمن درون و برون خیلی موفق بودند و انقلاب زاده عرفان عملی و نظری از یك سو و فقه و اخلاق {ایشان} از سوی دیگر بود و حیثیت‌های ارزشی و گرایشی و به تعبیری انگیزشی كه در مقابل اندیشه مطرح است در امام موج می‌زد. خیلی از فقها می‌دانند كه باید در مقابل استكبار و استبداد بایستند و لیكن شرایط دیگری، مخصوصاً شرایط روحانی نیاز دارد كه بعضاً شاید آن را تحصیل نكرده‌اند و ویژگی امام این بود كه هم در عرضه علم بود و هم آن حیثیت‌های انگیزشی فراوان ایشان را وادار می‌كرد كه در عرصه عمل در مورد آن چیزی كه آن را ناصواب می‌دانستند ایستادگی كنند،

 برخی عرفان آیت‌الله بهجت را عرفان زاهدانه می‌دانستند، تفاوت این عرفان با عرفان‌های دیگر در چیست؟

عرفان فراتر از زهد است، همان‌طور كه شیخ‌الرئیس بوعلی سینا در اشارات گفته‌اند، عرفان اینطور نیست كه بر اساس بی‌رغبتی به دنیا و به تعبیر حضرت علی، خوف الی النار یا شوق علی جنه باشد، عرفان به مراتب فراتر از زهد است، زهد در حوزه اخلاق و عرفان در حوزه شهود حقایق است، آن‌كس كه حقایق را شهود كند نیازی به زهد ندارد، كسی كه حقیقت را می‌داند، مستقیماً آتش جهنم را می‌بیند، از جایگاه زهد جلو نمی‌رود چون با حقیقت رو‌به‌رو است.

ویژگی زاهد بودن آیت‌الله بهجت به حوزه اخلاق ایشان برمی‌گردد، ویژگی شهود حقایق و دیدن واقعیت‌ها به حوزه عرفان ایشان بر می‌گردد،زهد كسانی كه در حوزه كارزاری می‌آیند مثل امام كه به اوج قدرت می‌رسد ولی كم‌ترین رغبتی به دنیا ندارد بالاتر از آن كسی است كه به آن جایگاه نرسیده است و می‌خواهد از دنیا چشم بپوشد، این زهد كه در اوج قدرت و مقام ایشان از دنیا روی برگردانند، بسیار ممتاز است.

 جایگاه آیت‌الله بهجت را در بین عرفا چگونه می‌بینید؟

عارفان حقیقی حقایق را مشاهده می‌كنند اما رمزی را آموخته‌اند كه آن را آشكار نمی‌كنند، ویژگی آیت‌الله بهجت این بود كه آن حقایق را در خود می‌داشتند و تنزل یافته آن را به صورت قرص و كپسول در قالب یادداشت‌ها و تذكرات به دیگران می‌فرمودند و خب جایگاه آیت‌الله بهجت جایگاه رفیعی است، همانطور كه نوعاً ایشان را شناخته‌اند، بعدها اگر افرادی بتوانند سرّ وجود ایشان را آشكار كنند، به هر حال ایشان یك انسان استثنایی بودند كه در حوزه عرفان عملی و آموزه‌های استادشان آقای قاضی را به دقت اجرا می‌كردند.

*مهرنامه - آیت الله جوادی آملی - صص۲۸۸-۲۹۰
یاعلی